خرید بک لینک

يك نفر را میشناسم كه هر وقت میخواهد فحش بدهد، میگويد «گراز.» فكرش را بكنيد. با يارو دست به يقه شدهايد و میخواهيد خرخرهاش را بجويد، بعد میگويد: «عجب گرازی هستی ها!» شما باشيد خندهتان نمیگيرد؟ مطمئنم اگر خندهتان هم نگيرد، حداقل يقهی طرف را بيخيال میشويد و به اين فكر میكنيد كه بين اين همه حيوان، چرا گراز؟

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: چهارشنبه 28 آذر 1397 ساعت: 13:59

این اولین بار نبود که کسی به من میگفت: «چقدر راحت دل میکَنی!» راست هم میگفت. من آدمِ رها کردنم، آدمِ دل کندن، آدمِ گذاشتن و رفتن. چون فکر میکنم وقتی کسی، چیزی یا موقعیتی اذیتم میکند، بهترین کار ا

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: چهارشنبه 28 آذر 1397 ساعت: 13:59

نشستهxadام پشت لپxadتاپ. مشغول تایپ کردنم که یکxadهو دود میxadبینم. هول میxadشوم. از جایم میxadپرم. یکی از درختxadهای پارک پشت خانهمان آتش گرفته. دنبال گوشيxadام میxadگردم و بعد میxadبینم توی دستم است. زنگ می

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: چهارشنبه 28 آذر 1397 ساعت: 13:59

در خانهی ما گربهبازی چیزی شبیه پسربازی است. کافی است پنج دقیقه دیر برسی خانه تا همه با دستهای به کمرزده بازخواستت کنند که «باز هم رفته بودی گربهبازی؟ زشته! مردم چی میگن؟ خجالت نمیکشی؟ والا زمون ما دخترها اینجوری نبودن! ما آبرو داریم و... و... و...»

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: چهارشنبه 28 آذر 1397 ساعت: 13:59

گفت: چرا نمینویسی؟ گفتم: حرفی ندارم بزنم. گفت: خب از من بنویس. گفتم: چی بنویسم؟ گفت: اینکه من نیمهی گمشدهی توام. گفتم: یعنی من هم نیمهی گمشدهی توام؟ گفت: نه، تو سهپنجمِ گمشدهی منی. از سهم شصت

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: چهارشنبه 28 آذر 1397 ساعت: 13:59

کارشناس اول گفت: «باید شخصیت اصلی داستانت یک جوری عصبانیتش را نشان بدهد.» نویسنده پرسید: «یعنی توی حرفهایش؟» کارشناس دوم گفت: «نه. توی رفتارهایش.» نویسنده پرسید: «مثلاً چیزی را بشکند یا با دیگران دعو

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: چهارشنبه 28 آذر 1397 ساعت: 13:59

اولین روزی که به باشگاه جدید رفتم، با خودم گفتم چه جای مزخرفی! یک باشگاه کوچک با کلی آدم که جوانترینشان حداقل بیست سال از من بزرگتر بود. آن روز، تمام مدت کلاس داشتم توی دلم غر میزدم که چه حماقتی کر

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: چهارشنبه 28 آذر 1397 ساعت: 13:59

دیدهاید بعضی صحنهها هیچوقت از ذهن آدم پاک نمیشوند؟ آن روز رفته بودیم بازار و همانطور که داشتیم از هر دری حرف میزدیم و میخندیدیم که یکهو دختر سی و چند سالهای با پدر و مادرش از جلومان رد شد. اما

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: چهارشنبه 28 آذر 1397 ساعت: 13:59

یک بار با فلانی منتظر تاکسی بودیم، هر ماشینی که جلوی پایمان ترمز میزد، من میگفتم: « مفهوم سلام تعریف . صادقیه؟» بالاخره بعد از سه چهار ماشین، یک نفر سوارمان کرد. فلانی خندید و گفت: «حالا اینقدر مفهوم سلام تعریف نکنی، مفهوم چیزی تعریف ن

برچسب: نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: چهارشنبه 28 آذر 1397 ساعت: 13:59

صفحه بندی